این، پنجاه و یکمین بار بود که زمین زیر پای مردم، نه از شدت لرزش، که از سنگینیِ ایستادگیشان به لرزه درمیآمد.
خورشید، گویی از شرمِ شکوهِ این صحنه، پشت ابرهای خاکستری پناه گرفته بود، اما نورِ دیگری از میان جمعیت میتابید؛ نوری که از چشمهای خمار اما نافذِ پیران و شورِ بیپایانِ جوانان سرچشمه میگرفت.
بوی باروت و دود با عطرِ استواریِ آدمها در هم آمیخته بود.
هر قدمی که در آسفالتِ ترکخورده خیابانها برداشته میشد، گویی پیامی از اعماق تاریخ میفرستاد: ما اینجا هستیم، و خواهیم بود.
هیاهوی جمعیت، تنها یک صدا نبود؛ یک سمفونیِ ناهماهنگ از فریادهای حق، نالههای از سرِ بغض و خندههای تلخِ پیروزمندانهای بود که از میانِ دندانهای لبریز از خشم برمیآمد.
پرچمها، همچون پرندگانی رنگین در میانِ دریای خاکستریِ جمعیت، به دنبالِ سقفی از آسمان میگشتند تا معنای آزادی را به بالا ببرند.
در گوشه هر کوچه باریک، داستانی نهفته بود.
پیرمردی که با عصای لرزانش، سدی انسانی در برابر تندیِ باد و فشارِ جمعیت ساخته بود؛ زنی که با نگاهی که از صلابتِ کوههای ایران میگرفت، فرزندش را در میانِ سینهاش پناه داده بود تا از طوفانِ بیرحمِ روزگار در امان بماند؛ و جوانی که با دستانی خالی اما قلبی لبریز از ایمان، در برابرِ دیوارهای صلبِ بیتفاوتی ایستاده بود.
خیابانها دیگر فقط مسیرهای عبور نبودند؛ آنها به صحنه نمایشِ شکوهِ انسانی تبدیل شده بودند.
هر سنگریزهای که زیر پا میلرزید، هر فریادی که در میانِ بلندگوها و گلویِ خشدار گم میشد، گواهی بود بر این حقیقت که وقتی یک ملت تصمیم به ایستادگی میگیرد، حتی زمان نیز در برابرِ عظمتِ آنها به سکون میگراید.
آن روز، پنجاه و یکمین ایستادگی، تنها یک واقعه در تقویم نبود؛ بلکه بازگشتِ روحِ از یاد رفته خیابانها به کالبدِ زندگی بود؛ بازگشتِ آن پاره گمشده از شرافت که در تاریکیِ شبها، تنها با امید به سپیدهدمِ ایستادگی، زنده میماند.
- نویسنده : مریم توانا




































