ستاره‌های نیمه‌ تمام؛ وقتی آسمان میناب، رنگِ خون گرفت
ستاره‌های نیمه‌ تمام؛ وقتی آسمان میناب، رنگِ خون گرفت
در کوچه‌ پس‌ کوچه‌های میناب، جایی که نسیمِ دریا با بوی خاکِ گرم و صدای خنده کودکان در هم می‌آمیزد، مدرسه‌ای بود که نامش، «شجره طیبه» بود؛ درختی که گویی قرار بود سایه‌ای از آرامش بر سرِ رویاهای کوچکِ دانش‌آموزان بگستراند.

اما روزی که آن حادثه از راه رسید، آن درخت سبز، ناگهان با طوفانی از خون و آتش روبرو شد.

آن روز، میزهای چوبی و نیمکت‌های کوچک، دیگر جایِ نوشتنِ کلمات و حل کردنِ مسائل ریاضی نبودند؛ آن‌ها شاهدِ آخرین لحظاتِ معصوم‌ترینِ انسان‌ها بودند.

بچه‌هایی که هنوز بویِ شیرینیِ کودکی از لبخندهایشان می‌بارید، ناگهان با واقعیتی روبرو شدند که در کتاب‌های درسی‌شان از آن نوشته نشده بود: واقعیتی که در آن، مرز میانِ بازی و مرگ، با یک چشم‌بستم به باروت، از هم گسست.

تصور کنید… در میانِ غبار و دود، چشم‌های درشت و معصومِ آن‌ها، گویی به دنبالِ مادرشان می‌گشت یا می‌خواستند بپرسند: «چرا دنیا این‌قدر ناگهان تاریک شد؟» آن‌ها که در کلاس‌های شجره طیبه، رویا می‌بافتند که بزرگ شوند و از خرمگ و دریا برای دنیا تعریف کنند، در میانه‌ راه، به آسمان پیوستند.

آن‌ها، به جایِ نوشتنِ درس، تاریخِ ایثار را با خونِ سرخِ خود بر روی تخته‌سیاهِ تقدیر نوشتند.

شهدای این مدرسه، دیگر دانش‌آموز نبودند؛ آن‌ها به ستاره‌هایی تبدیل شدند که از میانِ خاکِ میناب، راهِ آسمان را پیدا کردند.

هر کدام از آن‌ها، قصه‌ای داشت؛ یکی با کیفِ کوچکِ رنگی، یکی با کتابی که نیمه‌باز رها شده بود، و یکی با نگاهی که در آخرین لحظه، نه از ترس، که از سرِ حیرت به جهان خیره مانده بود.

امروز، وقتی بادِ گرمِ میناب از میانِ درختان عبور می‌کند، گویی زمزمه‌ای از میانِ کلاس‌های خالی شنیده می‌شود.

صدای خنده‌هایی که در میانِ غبارِ حادثه گم شدند، اما هرگز فراموش نمی شوند.

مدرسه‌ شجره طیبه، دیگر تنها یک بنای آموزشی نیست؛ اینجا مزارِ معصومیت است؛ اینجا جایی است که در آن، کودکیِ بی‌گناه، با شکوهِ شهادت، پیوندی ابدی با خاکِ این سرزمین برقرار کرد.

آن‌ها رفتند، اما عطری از حضورشان در هر گوشه‌ میناب باقی ماند؛ عطری که یادآور می‌شود، گاهی بزرگ‌ترین درس‌های زندگی، نه در کتاب‌ها، بلکه در میانه‌ی ایستادگیِ بی‌صدایِ کودکان، آموخته می‌شود.

  • نویسنده : مریم توانا