تنِ واحد؛ از گلستان تا قلمروِ هستی
تنِ واحد؛ از گلستان تا قلمروِ هستی
اگر از چشمِ سعدی به جهان بنگری، دیگر نه با چشمِ تنهایی، که با چشمِ وحدت می‌بینی.

او می‌گوید که این جهان، نه مجموعه‌ای از تکه‌های پراکنده، که تنِ واحدی است که از خاکِ یکدیان و از نفسِ یکجان پدید آمده است.

در نگاهِ او، اتحاد، نه پیوندِ دو یا چند کالبد، که بازگشتِ قطره‌ها به دریایِ بی‌کران است؛ بازگشتی که در آن، مرز میانِ «من» و «تو»، در میانه‌ی درخششِ حقیقت، محو می‌شود.

بنگر به آن گلستان که او از آن سخن می‌گوید؛ گل‌ها اگرچه رنگ‌ها و بوهای گوناگون دارند، اما ریشه‌ی همگی در زمینِ واحد است و از خورشیدِ واحد جامی باز می‌کشند.

اگر یکی از آن‌ها با تندیِ باد در هم شکند، تمامِ گلستان در سوگِ آن می‌نشیند؛ چرا که پیوندِ میانِ آن‌ها، نه از جنسِ مصلحت، که از جنسِ جان است.

سعدی به ما می‌آموزد که انسانیت، همان مروّت و پیوندِ قلبی است که میانِ غریبه‌ها می‌سازد.

او می‌گوید: بنی‌آدم اعضای یکدیگرند، از آن رو که از یک گوهرند.

در این نگاه، اتحاد، یعنی درکِ این حقیقت که دردِ یکی، لرزه‌ای در جانِ دیگری است.

اگر در کوچه‌ دوردستِ جهان، فرزندی از گرسنگی در رنج باشد، در قصرِ مرفه، شکمی از اضطراب سیر نمی‌شود؛ زیرا ما همگی در یک شبکه‌ نامریی از رنج و لذت، به هم متصلیم.

اتحاد از نظر او، تبلورِ «اخلاقِ عشق» است.

آنجا که کینه و حسد، چون خارهای زبر در مسیرِ روح، راه را می‌بندند، اتحاد با نایابیِ صلح و با نرمیِ گفتار، راه را هموار می‌کند.

او می‌گوید آنچه ملت‌ها و مردمان را به هم پیوند می‌دهد، نه پیمان‌هایِ مکتوب بر کاغذ، که پیمان‌هایِ نوشته‌شده بر سنگِ قلب‌هاست؛ پیمان‌هایی که از شفقت، مدارا و همدلی سرچشمه می‌گیرند.

پس اگر بخواهیم با نگاهِ او به اتحاد بنگریم، باید بیاموزیم که چگونه از حصارهایِ «خودپرستی» فراتر رویم و در دریایِ «ما» غوطه‌ور شویم.

اتحاد، یعنی فهمِ این نکته که شکوهِ ما، در انفرادی بودنِ ما نیست، بلکه در همین است که وقتی دست در دست هم می‌دهیم، گویی تمامِ جهان را در آغوش کشیده‌ایم.

  • نویسنده : مریم توانا