اما این تلاش مینیاتوری برای زندگی، در برابر سکوت سنگین نهادهای حمایتی، گویی در میان مه بیتفاوتی گم شده است.
کوچههای تنگ و لرزان این سکونتگاه غیر رسمی (حاشیهنشین)، با هر قدم، داستانی از فقر و نابرابری را بازگو میکنند.
اینجا، جایی که بوی خاک و ناامیدی در هوا معلق است، تضاد عجیبی به چشم میخورد.
در میان رنگهای تیره و خاکستری خانههای نیمه ساخته، درخشش مصنوعی مهرههای پلاستیکی و بدلیجات دستساز، تنها منبع نور در این محیط دلگیر است.
دخترکی، با چهرهای که هنوز آثار شیرینی کودکی در آن است اما سایه سختیهای روزمره بر آن نشسته، در گوشهای از پیادهرو، دنیای کوچکی از رنگها را پهن کرده است.
او با مهارت و دقتی که از ناچاری زاده شده، مهرهها را به هم میبافد؛ قطعاتی کوچک و بیارزش که برای او، تمام دارایی و تنها راه مقابله با گرسنگی است.
این بدلیجات، نه برای زینت، بلکه برای «بقاء» هستند.
اما آنچه بیش از فقر مادی، تکاندهنده است، «فقرِ توجه» است.
چگونه در شهری که ادعای عدالت اجتماعی و حمایت از آسیبپذیران را دارد، وجود چنین انسانی در حاشیه، از رادار مسئولان و نهادهای ذیربط پنهان مانده است؟
این دخترک، نه یک فعال اقتصادی است و نه یک هنرمند حرفهای؛ او تنها یک انسان است که در میانه شکاف میان «شعارهای رفاه» و «واقعیتهای تلخ زندگی»، تنها مانده است.
سکوت نهادهای مربوطه در برابر وضعیت معیشتی او، نشان از یک خلأ مدیریتی عمیق دارد؛ خلئی که اجازه داده است کودکی، به جای کتاب و بازی، با رشتههای نخ و مهرههای بیجان، با طوفان روزگار دست و پنجه نرم کند.
- نویسنده : مریم توانا































