این، داستان آن صد شب است که در آن، تاریکی نتوانست بر اراده مردمی که همچون کوه ایستاده بودند، چیره شود.
هر شب، مانند فصلی از یک حماسه ناخوانده، فرود میآمد.
تاریکی، سنگینتر از همیشه بر شانههای شهر و خانه سنگینی میکرد و سکوت، از فریادهای ناگفته و اضطرابهای پنهان، لبریز بود.
در این صد شب، زمان دیگر با ساعتهای معمولی سنجیده نمیشد؛ بلکه با ضربان قلبهای مضطرب و در عین حال استوار، معنا مییافت.
در میانه این تاریکی ممتد، جایی که ترس میخواست رگههایی از تردید در دلها بکارد، پایداری مردم، مانند شعلهای کوچک اما سرسخت، در برابر طوفان میجنگید.
این ایستادگی، نه تنها در میدانهای بزرگ، بلکه در جزئیترین گوشههای زندگی ملموس بود: در نگاه خیره مادری که در تاریکی شب، برای فرزندش دعایی زیر لب میخواند.
در دستهای گرهخورده همسایگانی که در سختی، گویی یک پیکر شده بودند؛ و در سکوت قهرمانانه مردمی که نشان دادند «بودن» در برابر «شدن»، بزرگترین پیروزی است.
هر شب که سپری میشد، لایهای از خستگی بر تنِ این مردمان مینشست، اما همزمان، لایهای از غرور و صلابت نیز بر روحشان افزوده میشد.
صد شب، تنها یک بازه زمانی گذرا نبود؛ بلکه آزمونی بود برای تشخیصِ مرز میانِ «شکست» و «شکوه». در این میان، مردم نشان دادند که حتی وقتی خورشید در میانه ابرها و غبارِ حوادث پنهان است، میتوان با نور اراده، مسیر فردا را روشن کرد.
اکنون، وقتی از آن شبهای طولانی سخن میگوییم، دیگر از سیاهی و تاریکی نمیگوییم؛ بلکه از آن درخشش پنهان در چشمانِ کسانی یاد میکنیم که در میانهی آن صد شب سخت، ایستادگی را به زیباترین شکل ممکن، هنر کردند.
این روایت، نه یک گزارش از گذر زمان، که مانیفست پایداری مردمی است که ثابت کردند، سپیدهدم همیشه، پس از طولانیترین شبها، خود را به سوی کسانی نشان میدهد که هرگز زانو نزدند.
- نویسنده : مریم توانا




























