لبخند کبود / روایت هایی از شهید حاج محمد ابراهیمی شیرازی
لبخند کبود / روایت هایی از شهید حاج محمد ابراهیمی شیرازی
کتاب لبخند کبود به قلم «مجید ایزدی» توسط انتشارات «آسمان سوم» به چاپ رسیده است.

این کتاب بر اساس زندگی و خاطرات شهید «حاج محمد ابراهیمی شیرازی» است که در 260 صفحه به نگارش در آمده است.

در این کتاب می‌خوانیم:

«پنج شش روز از آغاز عملیات کربلای 5 می‌گذشت. مرحله دوم عملیات کربلای پنج بود. در روزهای گذشته بخش زیادی از نیروهای لشکر با شهادت یا مجروحیت کم شده و یا برای بازسازی به عقب‌رفته بودند. بعدازظهر بود. حاج‌محمد گفت: سید بیا بریم یه سر به بچه‌های خط بزنیم ببینیم چیزی کم و کسر نباشِ.

آن روز آقای «جعفر مؤمن باقری» فرمانده خط بود. خط ما هم یک جاده آسفالت بود که خاکریزی عمود بر آن کشیده بودند.
تعدادی از نیروهای قدیمی و اصلی لشکر هم در خط بودند و از خط حراست می‌کردند. با وارد شدن ما به خط، عراق هم پاتکش را شروع کرد. عراق با گلوله تانک به خاکریز می‌زد تا خاکریز را صاف کند.

خودمان را روی خاکریز کشیدیم. یک گردان تانک عراقی به حالت دشت بانی به جلو می‌آمدند، انگار تمام دشت تانک شده بود. هر کس با هر چیزی داشت به سمت آن‌ها تیراندازی می‌کرد. آرپی‌جی‌زن و کمکی‌اش که کنار ما بودند، کند بودند و شلیک نمی‌کردند. حاج‌محمـد سریع خودش را به او رساند و گفت: چرا معطلی، برو جلو بزن!… »

خاطره خودنوشت شهید رستمی قسمت «36»
بازدید از منطقه

شهيد «هوشنگ رستمی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «نزديکی عصر باد سختی با سرمای زياد وزيدن گرفت، به طوری که سوز آن تا مغز استخوان اثر می‌کرد و بعد از يک ساعت يا شايد یک ساعت و نيم قطع گرديد و شبی مهتابی و آرام ما را در بر گرفت….» قسمت سی و ششم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.

شهيد «هوشنگ رستمی» چهارم خرداد سال 1319 در خرم‌آباد لرستان دیده به جهان گشود. 7 ساله بود که راهی مدرسه شد. تحصيلات خود را تا مقطع لیسانس در رشته علوم و فنون نظامی گذراند. اردیبهشت سال 1344 به استخدام ارتش درآمد. پس از سپری نمودن دوره‌های آموزشی، داوطلبانه به تيپ 55 هوابرد شيراز منتقل شد. سال 1357 با شروع درگیری در کردستان خود را به جبهه غرب رساند و تا پایان جنگ حضور مستمر در جبهه داشت. وی سرانجام پس از سال‌ها مجاهدت 20 آذر سال 1369 در حین پاکسازی ميدان مين بر اثر انفجار مين به شهادت رسید. پیکر پاکش در بهشت رضا خرم آباد به خاک سپرده شد.

قسمت «36» خاطره خودنوشت شهید «هوشنگ رستمی» 

25 اسفندماه 1359 // روز 25 اسفندماه روز آفتابی و خوبی بود، هليکوپترها سه سری آمدند و مقداری سوخت و وسایل و پرسنل آوردند، در ساعت حدود 10:30 تعدادی کبک در دامنه تپه شروع به خواندن نمودند.

نزديکی عصر باد سختی با سرمای زياد وزيدن گرفت، به طوری که سوز آن تا مغز استخوان اثر می‌کرد و بعد از يک ساعت يا شايد یک ساعت و نيم قطع گرديد و شبی مهتابی و آرام ما را در بر گرفت.

در پايگاه من درگيری وجود نداشت، ولی در شهر درگيری به شدت به وجود آمد، صدای رگبار سلاح های مختلف چنان شديد و بی امان بود که گویی محشری بر پا شده و تمام جنگ افزارها رگبار کار می کردند و حجم آتش به قدری بود که گويی جنبنده‌ای سالم در نخواهد رفت؛ بعد از 20 دقيقه درگيری آتش قطع گرديد.

سه شنبه 26 اسفند ماه سردشت // روز 26 اسفند ماه روز نسبتاً آفتابی و خوبی بود، چند سری هليکوپتر از سقز آمدند، مقداری سوخت و وسایلی آوردند و آنچه باعث خوشحالی پرسنل شده بود اين بود و چند افسر از جمله يک سرگرد برای شناسايی منطقه آمده بودند، البته از پايگاه‌ها دیدين نکردند، ولی از وضعيت و وضع آمادگی سربازخانه، میزان وسایل مورد نيازی که آماده بود و بعضی از مسایل ديگر غافل نبودند.

آن روز من برای بعضی از کارهای واجب و دادن تذکرات لازم به پرسنل مخصوصاً در مورد سهل انگاری و بی‌انضباطی به پايگاه شماره 4 که متعلق به گروهان من بود رفتم و چون شب چهارشنبه سوری بود و احتمال می‌رفت، بيخودی تعدادی از سربازان به وسيله گلوله‌های رسام تيراندازی کنند، با پايگاه صحبت شد و آن شب حتی يک گلوله هم تيراندازی نشد.

فردا روز 27 اسفند من برای تماس با بچه‌ها و استحمام پايين خواهم رفت، فکر می‌کنم با توجه به گفته آن‌ها الان در تهران باشند.

  • نویسنده : مریم توانا